#دلربای_من_پارت_48
کاش اینطور پیش نمیرفتم! لباسم جمع کردم که داخل پاهام
گیر نکنه! باحرص به سمت دنیا رفتم و صندلی رو عقب کشیدم
و نشستم!
دنیا نگاهم کرد گفت:
-چیزی شده؟چرا عصبی هستی؟
سعی کردم دنیا را بپیچونم گفتم:
-هیچی یکم اوضاع شرکت بهم ریخته!
-آهان!
خوشبختانه دیگه دنیا سئوالی نپرسید! نگاهم به ساعت گوشی
ام انداختم 11شب بود!
وقت رفتن بود! باید یه فکر اساسی میکردم ...بلندشدم و
روبه دنیا کردم گفتم:
-دنیا جان من باید برم از دیدنت خوشحال شدم
کارت مخصوص ام که شماره تلفنم روش نوشته بود رو به طرفش
دراز کردم گفتم:
-این شماره تماس منه
ازدستم گرفتش و به سمتم اومد درآغوشم گرفت و فاصله گرفت
و باخنده گفت:
-نترس دیگه ولت نمیکنم!
خندیدم گفتم:
-خوبه! خداحافظ عزیزم
-بسلامت گلم
به سمت درخروج رفتم و به مستخدم گفتم وسایلم بیاره!
منتظرایستادم.داشتم نگاه تابلوی که کنار درخروج بود
romangram.com | @romangram_com