#دلربای_من_پارت_247

سرجایم بلند شدم و به سمت نشیمن رفتم...طبق معمول پدر
دختر داشتن دعوا میکردن...
دست به سینه تکیه ام به دیوار دادم گفتم:
-باز چی شده؟
باران با تخسی گفت:
-از شوهر جونت بپرس
رادین با لحنی سرزنش کننده گفت:
-باران مودب باش
باران با لحنی پر از حرص گفت:
-مودبم
من-خیلی خب بگید چی شده ؟
باران-میخام برم تولد دوستم یاسی ولی بابا نمیذاره
من-حق با باباته
پاش روی زمین کوبید گفت:
-مامان توام؟
من-باران برو داخل اتاقت
باران-واقعا که!
چشم غره ای بهم رفت و با قدم های بلند به سمت اتاقش
رفت.رادین سری تکان داد اومد سمتم گفت:
-عین خودته!
-اتفاقا فتوکپی توه
خندید گفت:
-باشه بابا تسلیم!
یه خوبی که داشت رادین زیاد اهل دعوا نبود...!هرچند

romangram.com | @romangram_com