#دلربای_من_پارت_246
-میدونمم عزیزمم میخام یکبار دیگه ازت بپرسم
-اره
بلند شد و به سمتم اومد ...کنار پام زانو زد به طرفش
چرخیدم...دستم بین دست های مردونه اش گرفت و انگشتر تک
نگین به انگشت های ظریفم انداخت و ب*و*س*ه ی روی دستم
کاشت ...سرش بلند کرد و به چشم های پرازاشک من خیره شده
گفت:
-دیدی سرقولم موندم؟ بلاخره حلقه اسارت این عشق به انگشت
های قشنگت هدیه کردم
باصدای بغض دارم گفتم:
-دوستدارم
-من بیشتر
بعد از صرف شام منو رادین رفتیم قدم بزنیم درحالی که
قدم میزدیم ...دستم داخل دست مردونه ی رادین قلف شده
بود...و با ذوق کنارش قدم میزدم! و ازهر دری حرف
میزدیم! خدا داشت درهای رحتمش به روم باز میکرد!!
....قرار شد یه جشن کوچیک بگیریم....رادین همش می گفت
نمیخام حسرت لباس عروس توی دلت بمونه ! ....اون شب بعد
ازاینکه رادین منو به خونه رسوند خودش رفت....دیگه دوست
نداشتم یک لحظه ازش جدا بشم ....رادین باعشقی که بهم
هدیه کرده بود تموم بدی هاش پاک کرد.....رادین با تموم
بدی هاش بهم دو هدیه با ارزش داد یکی باران و دیگری هم
عشقش.........
صدای جیغ باران باز خونه رو برداشته بود .....کلافه از
romangram.com | @romangram_com