#دلربای_من_پارت_248

زندگی ما گاهی قهر داشت گاهی آشتی گاهی تلخی و گاهی هم
شیرینی ولی بازم کنارهم زندگی میکردیم ....و برای
زندگیمون همه ی تلاشمون می کردیم لبخندی زدم گفتم:
-آفرین شوهر جان
باهمون لبخندی که روی لبش بود به سمت اتاق کارش رفت
....نگاهم به عکس عروسیمون انداختم..چقدر زود 5سال
گذشته بود...گذر زمان یکم پیرترم کرده بود ولی بازم
همون دلربا بودم ....ولی اینبار خالی از حس کینه و
سرشار از عشق! زندگی اینبار روی خوش رو به ما نشون داده
بود....مونا شرکت مهندسی اش رو داشت و آرین هم جاپا جای
من گذاشته بود و کنار الهه داشت عاشقانه زندگی میکرد و
صاحب یه پسر و یه دختر قشنگ بود به اسم های نیایش و
باربد ...امیرهم یه پسرداشت به اسم سهیل ....واما دنیا
بلاخره باکلی عذاب به عشقش ساشا رسید و صاحب یه دختر به
اسم پریا شدن .....خانوم جان پارسال مارو تنها گذاشت و
به سمت یگانه دخترش پرواز کرد! و برای همیشه به سمت
خانه ی ابدیش رفت.... دایی هم همچنان مجرد باقی مونده و
مثل همیشه هوام داره ...مستانه هم بلاخره به آرزوش رسید
و پرستار شد مهران هم همچنان هنوز مشاور دست راستم
..صدای بردیا منو ازافکارم جدا کرد سریع به سمت اتاقش
دویدم....داشت گریه میکرد سریع در آغوش کشیدمش ...و
بوسیدمش ....آروم گرفت...زندگی بهم هدیه های با ارزشی
داده بود باران و بردیا ....باران بهانه ی وصال منو
رادین بود و بردیا محکم کردن گرهی این وصال عشق..بردیا

romangram.com | @romangram_com