#دلربای_من_پارت_244
نگاهم در دوجفت چشم قهوه ای تیره گره خورد ....دلم یهو
ریخت...لبخندی به صورت متعجب من پاشید گفت:
-دیدی اومدم ....
به خودم سریع اومدم و درآغوش کشیدمش ....رادین دستاش
دورم حصار کرد....هق هق ام ازپهنای گلویم خارج
شد....رادین با دستش کمرم نوازش میکرد و با همون لحن
مهربونش گفت:
-خانومم آروم باش ....اینطوری منم اذیت میشم
بریده بریده گفتم:
-رادین من دارم خواب می ببینم؟
-نه عزیزمم خواب چیه؟!
از آغوشش فاصله گرفتم ...با پشت دستم اشک هام ازپهنای
صورتم پاک کردم .....چراغ های سالن روشن شدن ...صدای
جیغی بلند شد به عقب برگشتم ....مستانه با دو داشت به
سمتمون می اومد خودش داخل آغوش رادین رها
کرد......باخوشحالی به جمع بقیه پیوستیم ...رادین مرتب
باران درآغوش میکشید چه خوب بودکه باران غریبی نمیکرد
....ازخوشحالی روی پا بند نبودم.....تموم دلتنگی هام
فراموش کردم ....بلاخره امیر و لاله هم رفتن سرخونه
زندگیشون.....امشب حال من بهتر ازشب های قبل بود
.............
از بین شمع های کوچولو و رز های قرمز پر پر شده در حالی
که می گذشتم ضربان قلبم بیشتر میشد .....صدای موزیک
ملایمی فضای عاشقانه رو عاشقانه تر کرده بود....رادین با
romangram.com | @romangram_com