#دلربای_من_پارت_243

به باران خیره شدم و لبخندی روی لبم نشست .....با لباس
عروسش شبیه فرشته ها شده بود....مدتی بودکه راه می رفت
سه سالش شده بود ......رادین دو سال بودکه رفته بود دو
سال بود که هنوز در حسرتش داشتم زندگی میکردم ...صدای
سوت و دست جمعیت باعث شد نگاهم به در ورودی سالن بگیرم
.....امیر چقدر با کت شلوار مردونه ترشده بود.....نگاهم
به لاله دوختم ....بلاخره امیر عشقش پیدا کرد......به سمت
جایگاه رفتن و نشستن .....باز همه ریختن وسط و شروع
کردن به رقصیدن.....باران هم هی جیغ میکشید و دست هاش
بهم می کوبید.....امیر به سمتم اومد...وبالبخند گفت:
-ازخانومم اجازه گرفتم میشه باهات یه دور برقصم؟
خندیدم...نگاهم به خاله سارا دوختم...خاله با ذوق گفت:
-برو دخترم!
دستم داخل دست های مردانه ی امیر گذاشتم و بلند شدم و
به سمت جایگاه رفتم و شروع کردیم به رقصیدن...بایدعتراف
کنم که تانگوی امیر حرف نداشت.....چهرهی ای امیر در اون
تاریکی به سختی می دیدم ...لبخندی زد گفت:
-خیلی قشنگ شدی
امیر ازاون دسته مردهابودکه حرف دلش راحت به زبون می
آورد و رک حرفش میزد ....درجوابش فقط لبخندی
زدم....دستش بالا گرفت و دوری خوردم و دستم رها کرد و
یهو افتادم داخل آغوشی...بوی سرد زیر دماغم پیچید....من
این ادکلن به خوبی می شناختم ....دوسال بودکه با همین
ادکلن زندگی کردم با یادش ....سرم آروم آوردم بالا و

romangram.com | @romangram_com