#دلربای_من_پارت_240

-مرسی
باران روی پای الهه نشسته بود...آرین هم کنار الهه
نشسته بود منم کنار شومینه نشستم.....داشتم با لپ تاپ
کارای مربوط به شرکت انجام می دادم ..صدای گوشی بلند
شد...سرم بلند کردم ...امیرتماس وصل کرد....
-الو؟
-مرسی منم خوبم
-نه چطور؟
زیر چشمی منو نگاه کرد ....
-پروازش کی هست؟
دلم ریخت.....دلشورهی به جونم چنگ انداخت...یعنی ممکن
راجب رادین باشه؟
-باشه مرسی خداحافظ
امیر موبایلش پرت کرد روی مبل و بلند شد و به سمت حیاط
رفت.....نگران شدم ....بلند شدم و دنبالش رفتم .....روی
پله ها نشسته بود به سمتش رفتم ...روبه رواش
ایستادم...سرش بلند کرد و نگاهم کرد گفت:
-رادین داره امشب برای همیشه ایران ترک میکنه!
ضربه ی آخر خوردم ......با تپه تپه گفتم:
-یعنی چی؟!
-نمیدونم مستانه بهم گفت که داره میره و به تو بگم ....
ازشوکی که بهم وارد شده بود زهرخندی زدم گفتم:
-وای خدای من
-دلربا آروم باش ....

romangram.com | @romangram_com