#دلربای_من_پارت_238
بردم.....من انتخابم کرده بودم....خیلی وقت بود ولی
برای تموم روزهای که رادین اذیتم کرده بود حقش بود
اذیتش کنم!
لب های خاموشم باز کردم گفتم:
-اره ....
-خب جوابت؟
-امیر من تو اونقدر بزرگ شدیم که از این پیشنهاد ها
شوکه نشیم و از جواب هاشون نترسیم...شاید اگه قبل از
رادین وارد زندگیم میشدی ...تورو قبول میکردم...ولی من
نمی تونم ...چون من تنها فقط مثل برادرم بهت نگاه میکنم
هیچ حسی بهت ندارم! رادین باهمه ی بدی های که درحقم
کرده بود بازم بخشیدمش ...چون هم پدر بچه ام و هم کسی
که باعث شدیه حس عمیق رو به اسم عشق تجربه کنم
.....همیشه توی سرنوشت های آدم های اطراف مان کسایی
هستن که بی منت دوستمون دارن...مثل تو که منو بی منت
دوستداری.....میدونی امیر خدا بزرگترین لطفی که درحق من
کرده بود این بودکه تورو وارد زندگیم کرد و بعد از
گذشت12سال فهمیدم هنوزم خدا باهامه و تنها نیستم
-میدونستم جوابت منفیه...!اون شبی که میترا باران رو
دزدیده بود رفتیم سراغش میترا یقعه ی رادین چسبیده بود
می گفت که دوستدارم ..شاید اگه اون لحظه رادین خودش
ثابت نمی کرد بهم هیچ وقت باور نمیکردم که رادین تو رو
دوست داشته باشه....رادینی که همیشه توی دانشگاه از
غرور حرف اول میزد جلوی پای میترا زانو زد گفت که دست
romangram.com | @romangram_com