#دلربای_من_پارت_237

-باش...حالا کی هاهستن؟
-تو و دختر گلت....آرین و الهه...مهران و مونا و دنیا و
ساشا
-توکی با دنیا ساشا آشنا شدی؟
-حالا...خب آخرهفته می ببینمت
-باش
-روز خوش
-خداحافظ
تماس قطع کردم....با بی حوصلگی بلند شدم و به سمت حمام
رفتم و خودم در آغوش آب سپردم.....
..........
پاهام داخل شکمم جمع کردم....دستام دورشون حصار کردم و
به تلاتم دریا خیره شدم.با گذاشتن شنل بافتنی روی شانه
هام سرم به عقب برگردندم .....امیر با لبخند داشت نگاهم
میکرد.......آروم کنارم روی ماسه ها نشست و نگاهش به
دریا دوخت به نیم رخش خیره شدم ....لبخند محوی روی لبم
نشست...امیر از اون دسته آدم های بود که آدم کنارش
احساس آرامش میکرد....نگاهم به دریا دوختم ....
-به پیشنهادم فکر کردی؟
فکرم کشید سمت یک روز پیش وقتی که اومدیم شمال امیر بعد
از یک روز بهم پیشنهاد ازدواج داد....و من بیشتر از قبل
آشفته شدم....بین دوراهی مونده بودم..رادین شوهرم بود و
بابای بچه ام و کسی که عاشقش هستم...امیر یک حامی بود
کسی که در روزهای سخت زندگیم همیشه بهش پناه

romangram.com | @romangram_com