#دلربای_من_پارت_236

های دایی ومونا و آرین هم نمی دادم....لاله هم دوباره
برگشته بود سرکارش..اون شب لاله باران می ببره بیرون بهش
دوری بده که بیهوشش میکنن و می دزدنشون....فکر کردن به
اون شب لعنتی لرزی به تنم افتاد...باعصبانیت افکارم پس
زدم.
با بی حوصلگی به در دیوار نگاه میکردم...یعنی باید
رادین بخشید؟! خب اگه بخشیدمش دوباره اشتباه کرد چی؟!
من به درک باران این وسط چی میشه؟! اون حق داره کنار
باباش عاشقانه زندگی کنه!
هوووف از کلافگی با دست هام موهام بهم ریختم ......یه
جیغ بنفشی کشیدم....صدای موبایلم بلند شد...دستم به سمت
عسلی دراز کردم و برش داشتم .امیرحسین بود
-سلام
امیر-سلام کم پیدایی کجایی؟! خوبی؟
-اهوم ولی بی حوصلم
خندید گفت:
-ازچی ملکه ی صنعت؟
-نمیدونم دلم یه مسافرت میخاد
-پس به موقعه زنگ زدم ...میخایم آخرهفته بریم مسافرت
باهیجان گفتم:
-واقعا؟! کجا؟
-شمال ....
-ولی توی این فصل فکرنمیکنی زیاد شمال خوب نیست؟
-اتفاقا خیلی هم خوبه مخصوصا اونم توی فصل زمستون

romangram.com | @romangram_com