#دلربای_من_پارت_235

من باتموم وجودم عاشقتم
سوزش چشم هام به خاطر نگه داشتن اشک هام اذیتم
میکردن....بلاخره اشک هام سرازیر شدن ...نگاهم روی صورت
رادین می چرخندم....آروم لب هام باز کردم گفتم:
-ای کاش ازخودم می پرسیدی! اون آغوش فقط یه آغوش خواهر
برادرانه بود
دستم بین دست های مردونه اش گرفت....دلم لرزید...لبریز
شدم از حسی به نام دلتنگی ....پر ازحسرت شدم...حسرت
آغوش رادینی که بدون اینکه به خودم فرصت بدم عاشقش شدم
با صدای پر از آرامشش گفت:
-میدونم میخام ببخشی منو ....من زود قضاوت کردم و تاوان
این قضاوت هم داد میخام بهت 21روز مهلت بدم و فکر کنی
اگه قبولم کردی که هیچ تا آخر عمر نوکرتم ...اگه هم
قبولم نکردی برای همیشه ازاینجا میرم ....
اشک هام با پشت دستم پاک کردم و باصدای گرفته ام گفتم:
-فکرام میکنم بهت خبری میدم
سریع دستم ازبین دست هاش بیرون کشیدم و به سمت باران
رفتم درآغوش گرفتمش صداش باعث شد داخل چارچوب در به
ایستم:
-یادت نره که دوستم دارم
بدون اینکه برگردم لبخند محوی روی لبم نشست..سریع با
باران ازخونه زدیم بیرون...راننده رادین درماشین باز
کرد برامون منو باران عقب جاگرفتیم .....
2روز بودکه خودم حبس کرده بودم داخل خونه حتی جواب تلفن

romangram.com | @romangram_com