#دلربای_من_پارت_234
شاید با گفتن اون ها از دید تو بی گ*ن*ا*ه شناخته
بشم...این مدت خیلی باخودم کلنجار رفتم که بیام و همه
چیز توضیح بدم....ولی وقتی از مونا فهمیدم همه رو از
زندگیت بیرون انداختی تموم امیدم یکباره به نا امیدی
تبدیل شد...دلربا بعد ازگذشت چندسال هنوزم دلم برات می
لرزه.....من اون شب تورو داخل آغوش امیر دیدم...عصبی
شدم ازخونه زدم بیرون میترا متوجه من میشه بهم زنگ زد
گفت کجایی ؟! منم اون لحظه نیاز داشتم با یه نفر حرف
بزنم بخاطر همین رفتم پیش میترا ....ولی اون چیزی که تو
دیدی نیست....من با میترا نبودم اون شب....به جون
بارانم قسم ....اره بهم نزدیک شد ولی من زود به خودم
اومدم و پسش زدم .....وقتی تو اومدی و تیر خوردی بردمت
بیمارستان همه بخاطر تومنو سرزنش کردن حق داشتن...من یه
آدم بی عرضه بیشتر نیستم
قطرهی اشک روی گونه اش چکید ....ادامه داد:
-دکتر بهم گفت رفتی توکما باحالی خراب ازبیمارستان زدم
بیرون اینقدر حالم بد بودکه نفهمیدم چطور ماشین بهم
زد...بعد از چند روز که داخل همون بیمارستانی که توش
بودی حالم بهتر شد مرخص شدم....همه ی مدت فکرم درگیر تو
باران بود .....ولی نمی خواستم بیام و اذیتت کنم فکر
میکردم اگه بیام تواذیت میشی.....خبرنگارا 24ساعت دم در
بودن میترای احمق ازجانب من بهشون گفته بودمیخام دوباره
ازدواج کنم....دلربا به جون همین باران حسی که به تو
دارم به هیچکس ندارم ! درسته زیاد عشق لمس نکردیم ولی
romangram.com | @romangram_com