#دلربای_من_پارت_233

ندارم...خدایا رهام نکنی...چون اگه رهام کنی تنهاتراز
این میشم...تو تنهاکسی هستی که میتونی بی کسی هام خاک
کنی....روزهای که به همه سخت گرفتم تقصیر من نبود...چون
وقتی ازت دورم بی تابم
اینقدر اشک ریختم که پلک هام سنگین شد...روی سجاده ام
خوابم گرفت.....
با برخورد چیزی به صورتم آروم پلک هام باز کردم...درست
می دیدم؟! باران داشت بهم می خندید....سریع بلند
شدم....باران درآغوشم گرفتم...سر صورتش مادام می بوسیدم
و مرتبا قربون صدقه اش می رفتم...
چادر از سرم درآوردم و بلند شدم که سینه به سینه ی
رادین شدم....لبخندی به صورتم زد....درجوابش اخم کردم
با لحنی پراز خواهش گفت:
-میتونم یکم باهم حرف بزنیم؟
-که چی بشه؟
-میخام قبل از اینکه برای همیشه بری حرف های دلم برای
یکبار بهت بزنم
نگاهم به صورتش دوختم....دو دل بودم! دلم به دریا زدم
گفت:
-باشه
باران داخل تختش گذاشتم روبه رواش ایستادم دست هاش داخل
جیبش فرو برد ونگاهش به تابلوی پشت سریم دوخت ...آروم
شروع کرد به حرف زدن :
-نمیدونم ازکجا شروع کنم؟! پر از حرفم ...حرف های که

romangram.com | @romangram_com