#دلربای_من_پارت_232
رفتیم......بدون اینکه بهشون نگاه کنم گفتم:
-خودم میتونم برم شماها برید دنبال دخترم
آروم به سمت پله ها رفتم و باقدهای سنگینم پله هارا پشت
سرهم می گذاشتم.....اشک هام یک سره درحال باریدن
بودن....سمت اتاق باران رفتم...هنوزم همینطور
بود...نگاهم به قاب عکس بزرگ روی دیوار انداختم....من
روی مبل سلطنتی نشسته بودم باران هم روی پام
بود....رادین هم با اون ژستش که ازش غرور می چکید کنار
ما ایستاده بود..
احساس خفه گی می کردم به گلویم چنگ انداختم....دستم روی
تخت صورتی رنگ باران کشیدم...دختر مامان کجایی؟
جات امنه؟! راحت میخابی؟! گرسنه ات نیست؟! قبل خواب
برات لالایی میخونن؟! با هرکلمه ی که داخل ذهنم می اومد
قلبم تیر میکشید....سجادهی که کنار اتاق بود را لمس
کردم....خدایا کجایی؟! کجایی ببینی پراز غصه ام؟! مگه
نگفتی از رگ گردن بهت نزدیک ترم؟! پس کجایی؟! دلم میخاد
حست کنم! مثل همان مواقعی که مامان می گفت قران بخون
منم غرق کتاب آسمانیت میشدم!
وضو گرفتم اومدم سجاده رو پهن کردم...شروع کردم به
خوندن قرآن ...حس یه آدم غریب داشتم....مثل یه بچه بودم
که بعد از یه کابوس به آغوش مادرش پناه برده بود!
بیشتر اشک می ریختم....باتموم وجود خدا رو صدا
میکردم....خدایا! بارانم بهم برگردون.....خدایا نذار
بیشتر از این بشکنم! دیگه توی این دنیا هیچکس جزء تو
romangram.com | @romangram_com