#دلربای_من_پارت_231

کشید و جواب داد:
-بله؟
گره کور ابروهاش بیشتر شدن..دلهوره ام بیشتر شد ...دادش
رفت هوا:
-ببین چی میگمت میترا مثل آدم باران میاری میذاریش
میری...خودت خوب میدونی وقتی سگ میشم چطور میشم
وا رفتم ....روی زمین نشستم....قلبم داشت از جا کنده
میشد...پربودم از حس دلشوره....
رادین-دآخه زنیکه بین منو تو چیزی نبوده....اون شب مگه
پس ات نزدم؟! میترا زیر سنگم که باشی پیدات میکنم
تماس قطع کرد ...نگاه پرازاشکم به رادین دوختم...کنارم
زانو زد و بازو هام گرفت با همون چهره پراز آرامشش گفت:
-دلربا بهت قول میدم باران صیح سالم پیشت برگردونم ولی
تورو خدا اینطور باخودت نکن
با صدای خش دارم که ناشی ازگریه زیادی بود گفتم:
-رادین چی به سر زندگیم آوردی؟
-میدونم! دلربا به خدای بالاسری من اون چیزی نیستم که تو
فکرش میکنی
-دیگه برام مهم نیستی من فقط دخترم میخام...
-باشه قربون اون چشم هات بشم...بیا بریم داخل استراحت
کن 24ساعت نشده باران برات میارم
-قول میدی؟
-اره زندگیم ...اره همه ی وجود رادین
با کمک رادین و امیر بلند شدم و به سمت خونه

romangram.com | @romangram_com