#دلربای_من_پارت_229
-کافیه...توی خونم اومدی داری برام شاخ شونه میکشی؟
امیر خواست به سمتش یورش ببره که جلوش گرفتم گفتم:
-کافیه
به سمت رادین رفتم و با لحنی پراز خواهش گفتم:
-تورو خدا اگه باران پیش توه بهم بگو حداقل از نگرانی
در بیام نگاه کن دارم از ترس می لرزم
رادین با اخم گفت:
-چی میگی دلربا؟ چرا باید من باران بدون اجازه بیارم؟
با حالت زاری گفتم:
-خب اگه پیش تو نیست پس پیش کیه؟
رادین-من نمیدونم بخدا
-یعنی میخایی بگی اونی که باهام رقصید تو نبودی؟
نگاهش ازم دزدید و به زمین خیره شد و سکوت کرد دوباره
گفتم:
-رادین
نگاهش بهم دوخت و با خونسردی گفت:
-من نبودم.الانم از خونم برید بیرون
تموم امیدم یکباره نا امید شد....امیر پوزخند صدا داری
زد گفت:
-بریم؟ نه آقا تا نگی باران کجاست نمیریم
رادین عصبی بهش توپید گفت:
-هرچی هیچی نمیگم پرو ترمیشی؟ اصلا تو از جون زندگی من
چی میخای؟
امیر دست به کمر زد و با همون پوزخند روی لبش گفت:
romangram.com | @romangram_com