#دلربای_من_پارت_228

کرد مرتب دنبال امیر دو میزدم....رادین در باز کرد و
میان چارچوب ایستاده بود...امیر پله های ورودی در
ساختمان دوتا یکی کرد و به سمت رادین یورش برد و یعقه
اش چسبید....سریع ازپله ها بالا رفتم...بازوی امیرچنگ
زدم ولی امیر همچنان سفت یعقه ی رادین چسبیده بود از
بین دندون هاش غرید:
-باران کجاست؟
رادین با عصبانیت گفت:
-نصف شب اومدی توی خونم و سراغ باران از من میگیری؟
امیر-مرتیکه باران گم شده.....میدونم پیش تو پس برو مثل
بچه آدم بیارش
رادین درحالی که سعی داشت دست های امیر از یعقه ی لباسش
جدا کنه با لحن عصبی گفت:
-چی داری میگی؟ باران که پیش من نیست
امیر-پس دلربا چی میگه؟
رادین از گوشه ی چشمم نگاهی بهم انداخت گفت:
-چی میگه؟
امیر داد کشید:
-میگه امشب باهاش رقصیدی دحرف بزن مرتیکه
-هه خواب دیده ....من تا الان شرکت بودم
من-امیر ولش کن
امیر همینطور که نگاهش به رادین بود گفت:
-ولش نمیکنم
رادین از کوره در رفت و امیر به عقب هل داد گفت:

romangram.com | @romangram_com