#دلربای_من_پارت_225

امیربه سمتمون اومد.درحالی که نفس نفس میزد.....گفتم:
-چی شد؟
بریده بریده گفت:
-نیست
دستم جلوی دهنم گرفتم....تعادلم ازدست دادم ....که دایی
درآغوشم کشید...کمک کرد روی صندلی بشینم....جونی توی
تنم نمونده بود....خدایا خودت کمکم کن .....دایی روبه
امیر گفت:
-الان چکار کنیم؟
امیر با لحنی عصبی گفت:
-زنگ میزنم به پلیس
سریع گفتم:
-نه...پای پلیس وسط نکشید
دایی-برای چی؟
-بذارید عروسی داداشم با عابرو برگزار شه
امیر بیشتر ازقبل عصبی بهم توپید گفت:
-دلربا شاید جون باران درخطر باشه
با این حرف انگار قلبم چنگ زدن...نفس توی سینه ام حبس
شد ...بدون توجه به امیر شماره پرستارش گرفتم....ولی
خاموش بود...
امیر-چی شد؟
بابغض سری تکان دادم....دایی روبه امیر گفت:
-شک ندارم کار رادین
با شنیدن اسم رادین یاد چند لحظه پیش افتادم سریع بلند

romangram.com | @romangram_com