#دلربای_من_پارت_224

-کی هستی؟
حرف نزد....آهنگ که تموم شد.آروم کنار گوشم گفت:
-همیشه دوستدارم
دلم لرزید ...حلقه ی اشک داخل چشم هام بست ....سریع
حلقه دستاش باز کرد رفت...چراغ هاکه روشن شد هرچی دور
اطراف نگاه کردم کسی رو ندیدم...شک نداشتم صدای رادین
بود...باحالی خراب به سمت صندلی رفتم..نشستم....
لیوان آب یک سره بالا کشیدم.....از داغی دلم کاسته شد
نمی تونستم از فکر چند لحظه پیش بیام بیرون ....باچشم
هام نگاهم دور تا دور سالن چرخندم ولی پرستار باران
ندیدم...تلفنم برداشتم و بلند شدم ....به سمت حیاط تالار
رفتم ....ولی هرچی گشتم ندیدمش....دلم شور میزد سریع
داخل رفتم...امیرحسین کناری بردم و با نگرانی و ترس رو
به امیرحسین گفتم:
-امیر نه باران هست ...نه پرستارش
امیر با تعجب اخمی کرد گفت:
-یعنی چی؟!
باحالت زاری گفتم:
-یعنی چی نداره میگم بچه ام نیست
امیرحسین به سمت بیرون دوید از ترس زانوهام می
لرزیدن.....دایی به سمتم اومد و با نگرانی گفت:
-دلربا چی شده؟
دیگه نتونستم خودم کنترل کنم زدم زیر گریه گفتم:
-نه باران هست نه پرستارش

romangram.com | @romangram_com