#دلربای_من_پارت_223
...قطرهی اشک روی گونه ام چکید....آرین حلقه رو داخل
دست الهه گذاشت و الهه هم حلقه رو داخل دست آرین
گذاشت...بعد ازخوردن عسل آرین به سمتم اومد..نگاهم
کرد...لبخندی بهش زدم....خم شد و دستم بوسید...بغضم
شکست...و همدیگه رو درآغوش گرفتیم با صدای بغض دارم
گفتم:
-خوشبخت شی عزیز دل اجی ....فقط آرینم مواظب الهه باش
..مردونگی کن و براش از جون دل مایه بذار
باصدای مردونه اش گفت:
-چشم
از آغوشم فاصله گرفت....نوبت کادو ها شد ....مونا با
صدای بلند گفت:
-ازطرف خواهر داماد و خواهر زاده داماد یک سرویس طلا
سفید
بعد از دادن کادو ها نوبت به ر**ق*ص رسید....باخنده
داشتم نگاه آرین و امیرحسین و مونا میکردم که مثل دیونه
ها می رقصیدن.....امیرحسین اومد سمتم ودستم کشید برد
وسط سالن ...منم شروع کردم به رقصیدن...چراغ های سالن
خاموش شد....با نور کمی که نمایان بود قصد برگشت کردم
که دستی دور کمرم قلف شد....و داخل آغوشی فرو رفتم....و
آروم شروع کرد به تانگو رقصیدن...دست هام لرزیدن مثل
دلم که یهو لرزید....بوی سرد عطرش منو یاد رادین
انداخت....صورتش نمی دیدم...به ناچار شروع کردم باهاش
رقصیدن...آروم گفتم:
romangram.com | @romangram_com