#دلربای_من_پارت_222

نکن.....بارانم نذار کسی به چشم عروسک نگاهت کنه چیزی
که مادرت هیچ وقت اجازهش به کسی نداد....دخترم هیچ وقت
فقر به کسی نفروش....وقتی بزرگ شدی...عاشق اونی باش که
بگه هستم تا آخرش ...نه بگه فعلا هستم....دخترم دلم
نمیخاد بزرگ بشی...ازاینکه بزرگ بشی و عاشق بشی دیونه
میشم....دخترم تموم هستی من....بزرگ شو ولی آدم هارا با
حساب های بانکشون مقایسه نکن....تنها چیزی که دائمی
نیست توی زندگی همین پوله...
آروم بلند شدم...خم شدم پیشونیش بوسید و از اتاقش زدم
بیرون و به سمت اتاقم رفتم...بعد ازتعویض لباس هام توی
تخت خزیدم.....
......................
صدای کل زدن و دست زدن باران به هیجان وا داشته
بود.گونه اش بوسیدم گفتم:
-ای جونم مامانی عروسی داییته؟!
بیشتر خندید...باران به دست پرستارش دادم...لباس مشکی
رنگ بلندم یکم جمع کردم....به سمت جایگاه عروس دوماد
رفتم....الهه متوجه حضورم شد بلند شد....بازوهاش گرفتم
و دوباره نشست سرجاش ...عاقد اومد و شروع کرد به خوندن
خطبه ی عقد .....مونا هم باخوشحالی داشت قندها رو می
سابید بهم ...دایی و خانوم جان بالاخره کوتاه
اومدن.....الهه بعد ازسه بار با صدای آروم گفت:
-با اجازهی بزرگترا بله
صدای سوت و دست دوباره بلند شد....آرین هم بله رو داد

romangram.com | @romangram_com