#دلربای_من_پارت_219

آرین مثل پسرخودم میدونم ....هیچ فرقی نداره با پسر
نداشته ی خودم
-این چه حرفیه...ما رسم داریم...من قبل ازاینکه بیام
خواستگاری همه چیز شمارا میدونستم پس لزومی نداره این
حرفا رو بزنید....این دوتا که حرفاشون زدن پس نمیخاد
مارا معطل کنن
همه زدن زیر خنده...روبه خانوم جان گفتم:
-خانوم جان انگشتر بدید به آرین
آرین بلند شد و به سمت خانوم جان رفت ...و جعبه ی مخمل
قرمز رنگی رو گرفت و به سمت الهه رفت و انگشتر تک نگینی
رو به دست الهه انداخت...صدای دست فضای نشیمن کوچیک را
پر کرد...به سمت الهه وآرین رفتم و هر دوشون بغل کردم
..........
با خستگی خودم روی کناپه انداختم...دایی گفت:
-ماکی رسم نداریم جهیزیه قبول کنیم؟
اخم هام درهم کشیدم گفتم:
-دایی متوجه وضعیت بودی؟! بیچاره دست بال شون
خالیه...حالا من برای داداشم وسایل بخرم که چیزی کم
نمیشه...چرا اینقدر حرص طمع دارید؟
خانوم جان چشم غره ای بهم رفت گفت:
-خوبه توهم....دخترشون جزء یکم قشنگی چیزی نداشت...آرین
اگه اینکار نمیکرد ...میرفتم خواستگاری نوه برادرم
ماشالله ازخانومی چیزی کم نداره باباش هم که دوسه تا شرکت
داره....این خانواده اصلا درحدما نبودن چطور جلوی فامیل

romangram.com | @romangram_com