#دلربای_من_پارت_217
بود....آروم گفتم:
-چقدر بزرگ شدی
با بغض گفت:
-بزرگ شدم خیلی وقته ولی تو نمی ببینی
آرین کنار مونا ایستاد و با شرمندگی گفت:
-من نمی خواستم اون بلا رو سر الهه بیارم.....ولی ...
دستم به حالت سکوت جلوش گرفتم گفتم:
-هیس هیچی نگو ...
دستام باز کردم....مونا و آرین در آغوش گرفتم.و بی صدا
برای این همه عشق خواهر برادری اشک ریختم
.......
با لبخند رو به آقای شفیعی گفتم:
-عروس خانوم قصد ندارن بیان؟
مادر الهه با لبخند گفت:
-چرا الان میاد....
الهه رو صدا کرد:
-دخترم چایی هارا بیار
-سلام
نگاهم به دختر روبه روام انداختم ...لبخندی به صورت
پراز خجالتش پاشیدم...چایی رو مقابل خانوم جان گرفت با
دقت نگاهش میکرد...توی دلم کلی بهش خندیدم.....بعد از
تعارف چایی ها الهه کنار مادرش نشست...دایی روبه آقای
شفیعی گفت:
-من همه ی حرفام زدم...فقط این دخترم چند کلمه حرف
romangram.com | @romangram_com