#دلربای_من_پارت_215
تا شب توی اون شرکت سگ دو میزدم که چی؟! که خواهر
برادرم کمبودی حس نکنن....حالا من مسئول اشتباه دختر
بازی آرینم؟! من مسئول احساسات دوران بلوغ مونام؟! بابا
بسته نمیکشم....به ولا نمیکشم...اصلا یکی اومد بشینه پای
حرف های دلم؟! اومدن بگن دلربا دردت چیه؟! شب ها
ازکابوس ها تب لرز میکردم ولی دم نمیزدم
روی دهنم کوبیدم...دستم برداشتم گفتم:
-سالیان ساله که من خفه شدم...بابا دیگه
نمیتونم....همین پوریا که تومیگی بخاطر آرین مونا رهاش
کردم....که چی؟! که نکنه خواهر برادرم کسی بهشون بگه
بالای چشمت ابروه ....تواوج نوجوانیم بابا مامان از دست
دادم....دنیای دخترونه ام از رنگ صورتی تبدیل شد به رنگ
سیاه....خندهی روی لب هام رفت...شدم یه مرده
متحرک....احساسم مرد....دنیام تاریک شد...بانفرت کینه
اینقدر اونس گرفتم که نمیدونستم عشق چیه؟! حسرت میخوردم
که چرا منم مثل همسن سال هام حق زندگی کردن ندارم؟! به
اجبار زن شدم...به اجبار مادر شدم.به اجبار ازدواج
کردم....به اجبار...تیر خوردم
بغض به گلوم چنگ انداخت...به صدای گرفته ام که ناشی
ازبغض بود ادامه دادم:
-حالاهم دارم سرزنش میشم....بگو دنیا گناهم چی بوده؟! به
اجبار هم عاشقم کردن...حالاهم دارن ازم
میگیرنش....رادینی که ادعای عاشق های سینه چاک داشت
کجاست؟! اصلا توی این مدت اومد بگه دلربا مردی؟! زندهی؟!
romangram.com | @romangram_com