#دلربای_من_پارت_214

خبرنداری! اصلا هواست به مونا هست؟! یه دختر
جوان....میدونی الان مونا بیشتر از هروقت به تو نیاز
داره! میدونی آرین توی جوش شیطتنت اگه مراقبش نباشی چی
به سرش میاد؟! میدونم توهم بچه داری و باران بیشتر از
هرکس برای تو عزیزه...اینقدر برای زندگیت نظم و مقرات
چیدی که همه ازت ترسیدن ...شدی یه آدم که فقط فقط بفکر
انتقام بود....دلربا تو تنها زرنگ نیستی توی این
دنیا....دیدی که باهمه ی زرنگیت رو دست خوردی...خانوم
جان برام همه چیز تعریف کرده.حتی قصه ی پوریا رو
سریع نگاهش کردم...قیافه حق به جناب گرفت...گفت:
-چیه؟! چرا اینطور نگاه میکنی؟
با لحن عصبی گفتم:
-من چی برای مونا و آرین کم گذاشتم؟! هم شدم مادر هم
شدم پدر...نذاشتم بگن آخ ....روی صندلی بابا که
نشستم...سریع دستور ساخت دو عمارت دادم براشون...گفتم
خواهر برادرام نگن دلربا میخاد مال اموال بابا رو تصرف
کنه .....مونا گفت میخام عمران بخونم گفتم چشم سریع یه
شرکت براش خریدم و گذاشتمش کنار برای هدیه ی فارغ
التحصیلش....آرین اومد گفت میخام جا پا جای تو بابا
بذارم ...گفتم باشه عزیزم....نصف سهام شرکت به اسمش
زدم....تا به موقعه اش اون روی این صندلی بشینه....گفتن
ماشین گفتم باش...گفتن ویلا گفتم باشه...گفتن تولدهای
آنچنانی گفتم باشه...پول جیبی که نگو ....توبگو دنیا چی
کم گذاشتم؟! ازخودم از جونیم گذشتم...خوشی نکردم...صبح

romangram.com | @romangram_com