#دلربای_من_پارت_211
-نمیخایی شروع کنی؟
سرش آروم بلند کرد...آثار لبخندی که روی لبش بود محو شد
گفت:
-حرف هام یکم سنگین هستن
یه تای ابروم دادم بالا گفتم:
-سنگین؟! مگه میخایی چی بگی؟
باران رادرمیان اسباب بازی هاش رها کرد و روی مبل تک
نفرهی که روبه رویم بود نشست...آهی کشید گفت:
-چیزهای زیادی برای گفتن دارم....ولی لطفا از کوره در
نرو..ساشا میگفت حال روز رادین تعریفی نداره
دلم لرزید! منم حالم خوب نبود...ولی اون این راه انتخاب
کرده بود دنیا ادامه داد:
-اومدم به عنوان یه خواهر ازت بپرسم! دوستش داری؟
نگاهم بهش دوختم....نمیدونیستم...از یه لحاظ پدر بچه ام
بود مگه میشه دوستش نداشت؟! از یه طرف هم من مدتیه به
برق نگاهش و اون لبخند محوش عادت کردم...آروم لب باز
کردم گفتم:
-سئوال سختی پرسیدی! میدونی دنیا رادین یه کابوس شیرین
بود...اولش تلخ بود...بعد کم ،کم به شیرینی تبدیل
شد...من برای رادین کم بودم....برای اولین بار فهمیدم
که من کامل نیستم....منو رادین مال هم نبودیم ...به
اجبار بهم وصل شدیم...نمیدونم چرا سرنوشت من اینقدر به
کامم تلخه....!دنیا دوست داشتن من چه فایده داره؟
-خیلی فایده داره
romangram.com | @romangram_com