#دلربای_من_پارت_209
کاش هیچ وقت باورت نمیکردم....راسته که میگن فاصله ی
عشق تا نفرت فقط یک قدمه....کاش همون شبی که فهمیدم بهم
خیانت میکردی ولت میکردم ....
زانوهام داخل آغوش گرفتم سرم روی زانو هام
گذاشتم....مگه نمی گفتی بی تو نفسم میگیره؟! پس چی شد
؟! کنار دیگری راحت نفس میکشی؟! من خرباش که فکرمیکردم
اگه نیومده معذرت بخاد بخاطر اینکه خجالت میکشه نگو
داره عشق بازی میکنه....
دلربا دیگه تموم شدی.....همه چیت ازت گرفتن....فقط
بارانت مونده اونم ازت میگیرن.....از عصبانیت و ناراحتی
زیاد به سمت اتاقم رفتم ....داخل تخت خزیدم.....
با نوازش های آروم پلک هام باز کردم...بخاطر گریه ی
دیشبم سرم درد میکرد...باران با بیدار شدن من دست هاش
برد بالا زد تو صورتم لبخند کم جونی به صورت پر از
شیطنتش پاشیدم...روی شکمم نشسته بود...خودم بالا
کشیدم....تکیه ام به تخت دادم.باران توی آغوشم فشردم و
گونه اش محکم بوسیدم گفتم:
-الهی مامانی فدات بشه عزیزم
باچشم های سبزش فقط نگاهم میکرد....از امروز به بعد فقط
باران برام مهم بود نه کسی دیگه...در اتاقم باز شد سرم
به طرف در چرخندم ...دنیا درحالی که داخل چارچوب در
ایستاده بود مثل طلبکارا داشت نگاهم میکرد با تعجب
گفتم:
-دنیا تو اینجا چکاری میکنی؟
romangram.com | @romangram_com