#دلربای_من_پارت_201
له میکرد داشت زیر عذاب وجدان کمرخم میکردم...
باران بی هوا شروع کرد به باریدن....مونا از پنجره شیشه
ی به آسمان سیاه خیره شده بود....توی دلش نالید:
-مامان کاش هیچ وقت دلربا رو با رادین عوض نمیکردی
قصه ی آدم های این داستان عجیب بوی بی کسی می
دادن....چه غریب بودن آدم های این داستان.....هرکس پراز
درد بود....ولی مقصر داستان دلربای بی گ*ن*ا*ه؟! و
رادین پر از گ*ن*ا*ه که بود؟!
برای فهمیدن حال آدم های این داستان فقط کافیست به یه
فنجان قهوه ای تلخ دعوتشان کنی...آن موقعه است که هرکس
از دردی حرف میزند!.... باران چه خوب حال این آدم های
تنها را میفهمید؟!
باران باز برای که اینقدر شلاقانه بار می بارید؟! برای
دلربای مظلوم داستان یا رادینی که پراز اشتباه بود...
درمیان این شلوغی ها فقط یک نفر بودکه عاشقانه جانش را
فدایی دختری میکردکه او را اسیر دام عشق کرده
بود.....کسی نبود جزء امیرحسین
اینجا همه مبتلان به حسی به نام عشق....تمام حرف های این
عاشقان چیزی نیست جزء ماندن......کاش این دردها تمامی
داشتن.....امیرعاشق پیشه هم بلاخره آمد.....اوهم دست کمی
از بقیه نداشت...عاشق بود! کسی که عاشق باشد دلش ازشیشه
هم نازک ترمیشد.....
یکی در بستر مرگ،یکی آواره پس کوچه های این شهر،یکی
پرازحس عشق ،یکی دست به دعا .....همه مشغول بودن....
romangram.com | @romangram_com