#دلربای_من_پارت_198

رادین...
سرش به طرفم چرخند و بهم زل زد...مردمک چشم هاش لغزیدن
گفت:
-اینکارت چطورمیخایی جبران کنی؟! دلربای من اینقدر برات
کم بود؟! اینقدر تب عشقت زود گذر بود؟! چرا اینکار
باهاش کردی؟! بخاطر چی؟!
به سختی لب باز کردم گفتم:
-شما بگید بخاطر چی از بابای من متنفربودید؟
روی تخت سینه اش کوبید گفت:
-این دل لعنتی عاشق بود...عاشق مادرت ولی بابات اون ازم
گرفت...هنوزکه هنوز دارم با عشق اون زندگی میکنم هنوزم
هیچ زنی رو جایگزین اون نکردم حالا فهمیدی؟
آخرین رازهم برملا شد....یه عشق قدیمی باعث شد یه خون به
ناحق ریخته بشه....پوزخندی زدم گفتم:
-من ازعشق زیادی اینکار کردم...
هاج واج نگاهم کرد....بلند شدم دیگه صبر نکردم و به سمت
اتاق عمل رفتم....آرین تکیه اش به دیوار داده
بود...مونا هم سرش روی شانه ی خانوم جان گذاشته
بود...4ساعتی بودکه دلربا داخل اتاق عمل بود ...
نفسم باصدای بلندی بیرون دادم....ازخستگی زیادچشم هام
درد میکردن....آرین مرتب سرش به دیوار می کوبید.....در
اتاق عمل باز شد....سریع دویدم سمت دکتر....دکتر ماکسش
پایین کشید...نگاهی گذاری بین همه رد بدل کرد گفت:
-همسرشون کیه؟

romangram.com | @romangram_com