#دلربای_من_پارت_197
شدیم....روی اولین نیمکت نشستیم...دایی به آدم های که
درحال رفت آمد بودن خیره شد...منم مرتبا با انگشتانم
بازی میکردم ..دلشوره و استرس یک باره به جونم افتاده
بودن.....
بلاخره سکوت چند ثانیه ی رو شکست گفت:
-بچه که بودی وقتی ماندانا تورو به سارا داد خیلی باهاش
بحث کردم...ولی ماندانا مرغش یه پا داشت...تا مدت ها
باماندانا حرف نمیزدم ازش دلخورم بودکه تورو به سارا
داده ولی وقتی یک روز اومد توی اتاقم گفت داداش من
مادرم بیشترتو دلم خونه کدوم مادری رو دیدی بچه اش
نخواهد؟! وقتی گفت بخاطر سارا ازتو گذشته خیلی خوشحال
شدم گفتم خواهرم بزرگترین کاری رو کرده که هیچکس تاحالا
نکرده...روزها ماه پشت سرهم گذشتن بلاخره سارا باردار شد
...و بچه اش به ماندانا تعلق گرفت یه دختر چشم سبز که
شده بود تموم دنیای داییش ....اسمش گذاشتیم دلربا چون
واقعا دل می برد ازهرکسی.....هرساعت هرثانیه بیشتر
ازقبل همه شیفته ی این دخترمیشدن....تا اینکه ماندانا و
مهرداد مردن ....دلربا می خواست انتقام بگیره ...منم
بخاطر اینکه ازبابات نفرت داشتم شعله ی انتقام داخل دل
دلربا بیشتر روشن کردم....ازهمون سن کمش شروع کردم به
گفتن نفرت وکینه.....ولی همه چیز بهم ریخت
آهی کشید ادامه داد:
-دلربای پاک معصوم بی جهت مادر شد....بازم جای شکرش
باقیه که مردونگی کردی و پای اشتباهت ایستادی....ولی
romangram.com | @romangram_com