#دلربای_من_پارت_195

سرش بوسیدم و باصدای بغض دار گفتم:
-توی اتاق عمل
بیشتر زجه زد .....نگاهم به سمت خانوم جان
گرفتم....مونا از آغوشم فاصله گرفت...خانوم جان به سمتم
اومد....با چهره ای برزخی نگاهم کرد دست های لرزانش بالا
بردچشم هام بستم آمادهی سیلی از جناب خانوم جان
بودم....هرچه منتظر موندم خبری از سیلی نبود آروم یکی
ازچشم هام باز کردم دستش هنوز توی هوا ثابت مونده بود
اون یکی چشمم باز کردم..هق هق اش از پهنای گلوش آزاد
کرد .....دستش انداخت پایین ....تکیه ام به دیوار دادم
و آروم سر خوردم روی زمین نشستم سرم روی زانوهام گذاشتم
....دایی سرم دادکشید گفت:
-خیالت راحت شد؟! آخه دلربا چه بدی درحقت کرده بود؟
ازته دلم گریه میکردم....یعقه ی لباسم گرفته شد...و
شخصی از روی زمین بلندم کرد...نگاهم به قیافه ی عصبی
آرین دوختم بالحنی پر از نفرت و عصبی سرم دادکشید:
-دنیای خواهرم ازش گرفتی هیچی نگفتم....اذیت شد هیچی
نگفتم....ولی رادین اینبار ساکت نمی شینم ....خواهرم
داره بخاطر تو احمق با زندگی دست پنجه نرم میکنه ببینم
تاکی میخای به کثافتکاری هات ادامه بدی؟! ها؟
دایی دست های آرین ازیعقه ی پیراهنم جدا کرد و روبه
آرین گفت:
-آرین جان دایی آروم باش
آرین با بغض مردانه اش فریاد کشید:

romangram.com | @romangram_com