#دلربای_من_پارت_194
هرلحظه چشم هام سیاهی می رفتن......اتاق دور سرم می
چرخید....رادین به خودش اومد وسریع به سمتم اومد و
درآغوشم کشید و روبه میترا فریاد کشید:
-میترا زنگ بزن 115زود
چهرهی رادین تارمی دیدم ....به سختی لب باز کردم گفتم:
-مواظب بارانم باش
-تو هیچ جا نمیری دلربا ....حرف نزن عزیزم برات خوب
نیست
آب دهنم به سختی قورت دادم ...گفتم:
-نذار بارانم زیر دست نامادری بزرگ بشه
هق هق میترا به خوبی می شنیدم....رادین آروم اشک می
ریخت......باهمه بد بودنش به صورت پراز اشکش لبخندی زدم
......
سیاهی جلوی چشم هام نقش بست......
ازاسترس زیادی طول راه رو انتظار رو با قدم هام
مترمیکردم....سرم مرتبا بالا می گرفتم ...رو به خدا می
گفتم:
-خدایاخودت نجاتش بده
توی دلم نالیدم:
رادین احمق توچکارکردی؟! تو بادلربای که عاشقش بودی
چکار کردی؟! صدای بلند مونا توجهم جلب به سمتش
برگشتم...درحالی که گریه میکرد...با دو به سمتم اومد و
خودش داخل آغوشم رها کرد و با هق هق بلند گفت:
-داداشی دلربا کجاست؟
romangram.com | @romangram_com