#دلربای_من_پارت_191

سیاهی تبدیل کرد....پیر شدم تو اوج جونی اونام با دست
های رادین ...هروقت دلت بشکنه و نا امید بشی ....پیر
میشی ...پیرشدن به سن سال ربط نداره ....دلت که پیر بشه
یعنی پیر شدی....درست عین من.....گرمی اشک هام روی گونه
ام به خوبی حس می کردم...
-خانوم رسیدیم...
باصدای دانیال چشم هام باز کردم ....دماغم بالا کشیدم و
باصدای گرفته ام گفتم:
-هواست به باران بده تا من برگردم
-چشم خانوم
ازماشین پیاده شدم با قدم های سنگینم به سمت آیفون رفتم
و دستم روی دکمه ی آیفون فشردم...بدون اینکه کسی بپرسه
کیه؟! درباز شد...
آسانسور ایستاد...درخونه باز بود...خدایا خودت کمک کن
رادین اینجا نباشه...چون اگه ...بغض لعنتی دوباره به
جونم افتاده بود....آروم وارد خونه شدم و به سمت اتاقی
که چراغ خوابش روشن بود رفتم.
هرثانیه ضربان قلبم بالا می رفت....همش توی دلم دعا
میکردم که فقط دروغ محض باشه.....توی چارچوب در
ایستادم...دستم سریع روی دهنم گذاشتم که صدای هق هق ام
خفه بشه......آروم به سمت تخت رفتم....
-دیدی که راست میگفتم؟
به سمت صدا برگشتم....میترا با لباس خواب به در اتاق
خواب تکیه داده بود و یه لبخند هم کنج لبش نشسته

romangram.com | @romangram_com