#دلربای_من_پارت_190

گرفتم...دانیال از پله ها اومد بالا و متعجب نگاه من کرد
گفت:
-خانوم میخاید کجا برید؟
باصدای بغض دار گفتم:
-وسایلم بیار و سئوال هم نپرس
-ولی خانوم..
بین حرفش پریدم و باعصبانیت گفتم:
-ولی نداره همین که گفتم سریع
سریع از پله ها رفتم پایین...نگاهم به عمارت
انداختم....
روزای خوب من خیلی زود سر اومد ....همه ی فکرای که ازش
می ترسیدم سرم اومد....سوار ماشین شدم...سرم به پشتی
صندلی چسباندم....دانیال سوار ماشین شد.....و به سمتم
برگشت گفت:
-خانوم کجا برم؟
-اول برو به این آدرس )....(
-چشم
ماشین به حرکت درآورد....چشم هام بستم.....حالا که معنی
عشق رو درک کرده بودم؟! حالا که با بند بند وجودم عاشق
شده بودم؟! رادین آخرین ضربه رو بهم زد ....این رادین
بود که ازمن انتقام گرفت نه من! ....کی میتونه بجزء
تومیتونه منو آروم کنه؟! من فقط کنار تو آروم بودم من
ازتاریکی روزگار به رادینی پناه بردم که فکرمیکردم
سفیدی دنیای عاشقاس ولی دریغ ازاینکه بیشتر دنیام به

romangram.com | @romangram_com