#دلربای_من_پارت_189
جلوی چشمان متعجب پرستار از اتاق زدم بیرون به سمت اتاق
خودم رفتم...صحنه ی چند ساعت پیش جلوی چشم هام نقش
بست....
"-بزودی حلقه ی اصارت این عشق به انگشت هات میندازم"
من این آشفتگی هارا گذاشتم پای تقدیری که تو ازمن طلب
کردی
خودت تنها ترم کردی خودت تسکین این دردی ....
یه احساسی بهم میگه که تو دیگه برنمی گردی
تو دیگه برنمی گردی ....تودیگه برنمی گردی
قطرهی اشک از گوشه ی چشمم چکید...بدون اینکه به خودم
اجازهی فکر کردن بدم تموم وسایل هام جمع کردم ....صورتم
ازاشک خیس شده بود
حالا منو موندم بارون حالا این چشم های گریون که می باره
حالا دلتنگی های من غم تنهایی من منو تنها نمیذاره ...
منو تنها نمیذاره
نگاهم برای آخرین به اتاقم انداختم .....بوی عطر رادین
هنوزم توی اتاق بود...باتموم وجودم استشمامش کردم....به
سمت آینه ی میز آرایشم رفتم و با ماژیک روش
نوشتم"دنبالم نگرد من خواستم خوب باشم ولی باز تو بد
کردی مواظب خودت باش ....مرسی ازاینکه بهم ثابت کردی
لیاقت عشق رو نداری"
ماژیک پرت کردم از اتاق زدم بیرون...هنوزم اشک هام مثل
بارون پاییزی درحال باریدن بودن....پرستار منتظرم
ایستاده بود به سمتش رفتم ...باران از دستش
romangram.com | @romangram_com