#دلربای_من_پارت_186
هام بالای سرم قلاب کردم گفتم:
-دلربا
-مگه چی کار کرده؟
-اون داخل آغوش امیر دیدم
ابروهاش بالا انداخت گفت:
-چی؟! شاید اشتباه میکنی؟
دستام کنارم انداختم و پوزخندی زدم و نگاهم روی اجزائی
صورت میترا چرخندم گفتم:
-باچشم هام دیدم...چشم هام که اشتباه نمی کنن
دستم توی دستش فشرد...مخالفتی نکردم...نیاز به آرامش
داشتم....دیگه از زندگی خسته شده بودم....امشب دلم می
خواست جای باشم که به آرامش برسم ...میترا با ناراحتی
گفت:
-من که گفتم دلربا برای تو زن نمیشه! اون ول کن بره تو
لیاقتت بهترین هاست...تو میتونی باز صاحب زن و بچه بشی
-میدونی میترا کلافم خیلی.....حق باتوه دلربا هیچ وقت
مال من نمیشه میدونی چرا؟! چون پر از کینه ست...هرثانیه
که کنارمن می گذرونه پر از حس انتقام میگذرونه...دیگه
خسته شدم ..یه زندگی پر از آرامش میخام...و این زندگی
هم کنار دلربا نمیتونه شروع بشه ....
-پس خودت ازبند این اصارت باز کن ...و به فکر یه زندگی
تازه باش
لبخندی بهم زد...صورتش نزدیک صورتم آورد.....چشم هام
بستم.....مغزم از کار افتاد....وغرق شدم...غرق آغوشی پر
romangram.com | @romangram_com