#دلربای_من_پارت_185

دوباره پشیمون شدم و جواب تلفنش دادم:
-بله میترا؟
بانگرانی گفت:
-کجایی؟! ...ببین رادین من دیدمت که از خونه زدی بیرون
...بگو کجای بیام پیشت!
-نمیدونم میترا کجام...ولی دلم میخاد جای باشم که هیچکس
اونجا نباشه
-میخای بیای خونه من؟! هیچکس اونجا نیست
بدون اینکه فکر کنم گفتم:
-باشه الان میام
تماس قطع کردم...دور زدم و به سمت خونه میترا رفتم شاید
اون تنها کسی بودکه الان می تونست من آروم کنه!
مشتم روی فرمان ماشین کوبیدم و داد زدم:
-دلربا خدا لعنتت کنه که اینطور آتیش زدی به خودمم و
زندگیم
زنگ در فشردم...در باز شد...بدون اینکه نگاهی به میترا
بی اندازم وارد خونه شدم و خودم روی مبل ولو
کردم...دستم روی پیشونیم گذاشتم و چشم هام بستم نشستن
کسی رو کنارم احساس کردم....بوی سرد عطری زیر دماغم
پیچید....دستی روی پام نشست....آروم چشم هام باز کردم
زیر چشمی به میترا نگاه کردم....لبخندی به روم پاشید و
با لحنی پر از آرامش گفت:
-بخاطر چی بهم ریختی؟
پوفی از روی کلافگی کشیدم...و توی مبل جابه جا شدم و دست

romangram.com | @romangram_com