#دلربای_من_پارت_184

-میدونی امیر گاهی مواقع دو دل میشم از اینکه کنارش
بمونم؟! یا نمونم؟! با گذر زمان به این پی بردم که دیگه
بهش حس کینه و نفرت ندارم !
-اینم یه قدم مثبت ...میدونی دلربا تو برام خیلی عزیزی
...اونقدر زیاد که حاضرم جونم برات بدم
لغزش مردمک چشم هام به خوبی حس کردم ...دستم داخل دست
های مردونه اش گرفت .....و بامهربونی گفت:
-هرموقعه نتونستی این عمارت تحمل کنی بدون یکی هست که
حاضر تموم دنیاش به خاطر بده
-تو خیلی خوبی امیر
در آغوشم کشید .....و زمزمه وار گفت:
-توهم بهترین خواهری برای من
نگاهم چرخندم ولی دلربا رو ندیدم! ازوقتی که مهربون
ترشده بود ...امیدم بیشتر شده بود نسبت به موندن
دلربا....به سمت طبقه ی بالا رفتم حتما رفته بود به
باران سر بزنه ! درحالی که لبخندی روی لبم بود آروم از
لای در سرک کشیدم....لبخندم از روی لبم محو شد...دستم
روی دستگیرهی در خشک شد...درست می دیدیم؟! زن من داخل
آغوش یه مرد غریبه؟! نیش خندی روی لبم نشست....میدونستم
که دلربا هیچ وقت منو قبول نمیکنه
عقب گرد کردم سریع ازخونه زدم بیرون.....نمیدونستم کجا
بایدبرم؟! خسته بودم ازخودمم و دنیای اطرافم....صدای
زنگ موبایلم بلند شد دلربا بود....تماس قطع کردم.دوباره
زنگ خورد اینبار میترا بود...اول جوابش ندادم ولی

romangram.com | @romangram_com