#دلربای_من_پارت_183

سرم نزدیک گوشش بردم گفتم:
-اگه ادامه بدی جلوی همه ی این مهمون ها می ندازمت
بیرون
ازکنار سرش فاصله گرفتم ...چشمکی بهش زدم ...ازکنارش
گذشتم ....
رادین دست هاش داخل جیبش فرو کرده بود و داشت متعجب
نگاهم میکرد......به سمتم قدمی برداشت و دستاش از داخل
جیبش بیرون آورد گفت:
-چیزی شده؟
-نه!
-باش گلم
لبخندی به روش پاشیدم به سمت آشپزخانه رفتم....بعد از
صرف شام ....به سمت اتاق باران رفتم که بهش شیر
بدم.....توی بغلم خوابید آروم گذاشتمش توی تخت که در
باز شد...سرم بلند کردم ...امیر بود به سمتم اومدگفت:
-خوابید؟
-اهوم
کنار تخت باران ایستاد....دستاش توی جیبش فرو
کرد...درحالی که به باران خیره شده بود گفت:
-اوضاعات چطوره؟
شانه ی بالا انداختم گفتم:
-خوبم ...می گذرونم
به چشام زل زد گفت:
-منظورم زندگی با رادین!

romangram.com | @romangram_com