#دلربای_من_پارت_182

-دلربا؟
نمیدونم چرا دوست نداشتم صداش بشنوم شاید چون میخواست
چیزی که مال منه صاحبش بشه...روی پاشنه ی پاچرخیدم ...و
روبه رواش ایستادم...به سمتم اومد....گفت:
-کنارش خوشبختی؟
باجدیدت و غرورم گفتم:
-اگه هم نباشم پدر بچه ام
چشم های پر از التماسش بهم دوخت گفت:
-اون داره به اجباربا تو زندگی میکنه لطفا تو پسش
بزن....اون بخاطر عذاب وجدان داره باتو زندگی میکنه
دستم گرفت....هنوز حرف هاش هضم نکرده بودم که تیر آخر
زد گفت:
-دلربا توکه نمیخای باکسی که دنیای پراز شیطتنت هات
گرفت زندگی کنی؟
دستم باخشونت ازبین دستش بیرون کشیدم و باعصبانیت گفتم:
-یکبار گفتمت برای زندگی من درجا نزن ....توهیچ وقت
صاحب زندگی من نمیشی...فکرنکن الان مثل دخترای توی رمان
حرفات باور میکنم و میزارم میرم...نه عزیزم اینطوریا
نیست ...اینجا واقعیت پر از فریب نیرنگ ....
باحرص گفت:
-کاری نکن دمت بگیرم ازاین خونه پرتت کنم بیرون
پوزخند صدا داری زدم گفتم:
-اگه میتونی این کار بکن درضمن برای حرف های چرت تو
ارزش قائل نمیشم اگه خیلی بخای ادامه بدی...

romangram.com | @romangram_com