#دلربای_من_پارت_177

-هرهر رو آب بخندی ...بروکنار کار دارم
ازکنارش داشتم رد میشدم که بازوم گرفت درست افتادم توی
بغلش...سرم بالا آوردم نگاهم به نگاه شیطتنت بارش دوختم
چتریم پشت گوشم گذاشت گفت:
-امشب تلخ نباش ...میخام به همه ثابت کنم کسی که دارم
براش می جنگم اونقدرهم که دیگران فکرمیکنن بده بدنیست
بانگاهم اجزاء صورتش نگاه میکردم .....روی صورتم خم شد
و گونه ام بوسید باز ضربان قلبم رفت بالا....حلقه ی
دستاش از دور کمرم باز کرد...بدون اینکه صبر کنم سریع
به اتاقم پناه بردم...در اتاق بستم تکیه ام به در بسته
دادم...لبخندی روی لبم نشست لبم به دندونم گزیدم و دستم
جای که رادین گونه ام بوسیده بود گذاشتم....چه حس خوبیه
...حسی رو تجربه کنی که هیج وقت حسش نکردی.....رادین یه
حس ناب بودکه داشت ذره ذره توی دلم ریشه میکرد...و
تبدیل میشد به یه درخت ....یه درخت به اسم عشق....ازاین
حس گاهی مواقع می ترسیدم ...که نکنه یه باغبان از راه
برسه و تبر بزنه به تنه ی این درخت عشق...هنوزم تکلیفم
با دلم معلوم نبودکه من واقعا رادین دوستدارم یانه؟!
رادین داشت تموم سعی اش میکرد با محبت هاش اشتباه هات
گذشته رو جبران کنه!
دیگه کم کم باید آماده میشم ...مثل همیشه ساده....زیاد
دوست نداشتم توی دید باشم ....دوست داشتم خودم باشم
بدون هیچ نقابی به اسم آرایش ....از اینکه کسی بهم خیره
میشد شرم میکردم ..هرکاری میکردم گردبندم بسته

romangram.com | @romangram_com