#دلربای_من_پارت_176
پرستارش گفت:
-خانوم آقا رادین برای باران جان لباس تهیه کردن
ابروی بالا انداختم گفتم:
-چرا به من نگفتن؟
-نمیدونم
-لباس کجاست؟
بلند شد به سمت چوب لباسی عروسکی باران رفت ...یه
پیراهن هم رنگ پیراهن من آورد وبه دستم دادش...لبخند
محوی روی لبم نشست...زمزمه وارگفتم:
-دیونه
پرستار لبخندی زد گفت:
-خانوم انگار خیلی آقا رادین دوست دارید؟
ازسئوال یهویش جاخوردم..برای اینکه حرف عوض کنم گفتم:
-لباس باران عوض کن من باید به کارا برسم
-چشم
سریع ازاتاق زدم بیرون...دستم روی قفسه ی سینه ام
گذاشتم ..داشت می تپید....
-دلربا
جیغ خفیفی کشیدم دستم روی قلبم گذاشتم...رادین با نگاه
شیطتنت بارش نگاهم میکردو ریز ریز میخندید...اخم کردم
گفتم:
-درد به چی میخندی؟
درحالی که می خندید بریده بریده گفت:
-وقتی میترسی خیلی بامزه میشی
romangram.com | @romangram_com