#دلربای_من_پارت_175

برگشتم سمت در اتاق مستخدم درحالی که کاور لباسی دستش
بود گفت:
-خانوم این آقا رادین فرستادن
متعجب ابروی بالا انداختم گفتم:
-برای من؟
-اره
-خیلی خب بذارش روی تخت
روی تختش گذاشتش گفت:
-امری ندارید دلربا خانوم؟
-نه میتونی بری
بدون حرفی از اتاق زد بیرون...
..به سمت تخت رفتم...کاور لباس باز کردم چشم هام از
حدقه زدن بیرون...یه پیراهن مجلسی کوتاه که کوتاهیش روی
زانوم بود..به رنگ سبزآبی یه کت هم روش میخورد....سریع
پوشیدمش جلوی آینه ی قدی ایستادم....اندازهی اندازه
بود...خیلی قشنگ بود دکلته بود روی قسمت بالا تنه ی لباس
هم سنگ کاری کار شده بود برای اولین ذوق زده شدم...آخه
تا حالا هیچکس سوپرایزم نکرده بود...نگاهم به ساعت
دیواری انداختم هنوز دوساعتی مونده بود تا مهمونی لباسم
تعویض کردم...
ازاتاق زدم بیرون به سمت اتاق باران رفتم ....پرستارش
داشت کارهاش میکرد....باران وقتی منو دید شروع کرد به
ورجه ورجه کردن خندیدم گفتم:
-جونم مامانی بذار برات یه لباس انتخاب کنم

romangram.com | @romangram_com