#دلربای_من_پارت_174

-گریه چرا عزیزم؟
باصدای خش دارم گفتم:
-خودمم نمیدونم
روی دستم ب*و*س*ه ی کاشت..گفت:
-میگم با یه آبمیوه موافقی؟
اشک هام پاک کردم گفتم:
-اگه باز توش چیزی نمیریزی اره!
پقی زد زیر خنده گفت:
-دیونه
بعد ازخوردن آبمیوه و گشت گذار توی خیابون ها برگشتیم
خونه ازبس خسته بودم یکسره به اتاقم رفتم سرم به بالشت
نرسیده بیهوش شدم.....
......
روزها و ماه پشت سرهم می گذشتن وارد فصل زیبای پاییز
شده بودیم به قول معروف فصل دونفره....منو رادین هم یه
زندگی آروم داشتیم شروع میکردیم...ولی من هنوز به رادین
نگفته بودکه به بودنش وابسته شدم...به محبت های یهوییش
دلخوشم ....هنوز کلمه ی دوست دارم توی دهنم نمی
چرخید...باران هم روز به روز بزرگترمیشد و عشق من نسب
به باران بیشتر ..امشب مهمونی داشتیم خانواده من و
خانواده رادین.....و دوستان نزدیک....هرچی نگاه میکردم
لباس مناسبی پیدا نمیکردم...تقه ی به درخورد با کلافگی
گفتم:
-بیا تو!

romangram.com | @romangram_com