#دلربای_من_پارت_173

فقط بهش خیره شده بودم...قطرهی اشک روی گونه ام چکید
...رادین ادامه داد:
-دوسال پیش باخانوم جان اتفاقی سرمزار داییم آشنا شدم
...واین راز مهم فهمیدم...قبل ازاین ماجرا مونا پیشم
اومد وازم خواست ازت دوری کنم تا تو صدمه نبینی بیشتر
مونا کمکم کرد که بفهم توکی هستی وچه نقشه ی داری
...منم رفتم توی کانال درددل و راز مهم زندگیم به مونا
گفتم وقتی فهمید من برادر واقعیشم اول جاخورد و باور
نکرد بعد دو روز باهام تماس گرفت ...ازاون موقعه به بعد
منو مونا باهم ارتباط داشتیم تا الان ....وقتی فهمیدم
بارداری اومدم که پای خطام به ایستم ولی توگذاشتی رفتی
دربه در دنبالت گشتم ولی نبودی ! تا اینکه رفتم سراغ
امیر التماسش کردم اونم بهم گفت کجایی و این شد اومدم
سراغت....شکایتت کردم تا مال خودم شی این تنها راه حل
بود....وکیل گرفتم دادگاه و داخل شکایت نامه نوشت یه
مدت صیغه بودیم و صیغه رو پدربزرگم خونده ولی الان درقید
حیاط نیست....تموم این حرفارا زدم که بدونی اگه بد کردم
بهت بخاطر این بوده که عاشقت بودم...من دوستدارم دلربا
نگاهم کرد ...با پشت دستم اشک هام پاک کردم...دستم داخل
دستش گرفت دوباره قلبم شروع کرد به تپیدن چه قشنگ می
تپید انگار داشت آهنگ عشق را می نواخت ...یعنی تپیدن
قلبم و لرزیدن دلم همه نشون دهنده ی عشق بود؟! یعنی
عاشق شدن این شکل بود؟!
لبخندی زد گفت:

romangram.com | @romangram_com