#دلربای_من_پارت_170

-نه فقط خواستم بریم بیرون دوری بخوریم
-باران خوابه نمیشه تنهاش بذارم
-پرستارش که هست...
یکم فکر کردم...بد فکری نبود خیلی وقت بودکه بیرون
نرفته بودم روبه رادین گفتم:
-ده دقیقه دیگه پایینم
لبخندی زد ....گفت:
-منتظرم
دربست رفت....بلند شدم....یک مانتو مشکی که سر آستین
هاش دکمه های طلایی میخورد .....یک شلوارجین آبی آسمانی
به همراه شال مشکی که نقش نگارهای طلایی داشت انتخاب
کردم...مثل همیشه آرایشی روی صورتم پیاده کردم وسایلم
برداشتم از اتاق زدم بیرون....
رادین منتظر نشسته بود به سمتش رفتم گفتم:
-من آماده ام
نگاهی به تیپم انداخت ...مثل همیشه لبخندی زد....کم کم
داشتم به این لبخندهای کم جونش و اون برق نگاهش عادت
میکردم.....باهرلبخندش ضربان قلبم بالا می رفت ....
باچهرهی مهربون گفت:
-دلربا ممنونم ازاینکه بدون اینکه بهت بگم همیشه لباس
مناسب انتخاب میکنی!
ازاین تعریفش خیلی خوشم اومد ....لبخندی که روی لبم
نشست به خوبی حس کردم....بلند شد به سمت در رفت...درباز
کرد باهمون لبخندش که روی لبش نشسته بود و قصد رفتن

romangram.com | @romangram_com