#دلربای_من_پارت_169

تموم شد...درحالی که به سقف اتاق خیره شده بودم به این
فکر میکردم...یعنی میشد بخشید؟! میشد رادینی که
بزرگترین ضربه رو به زندگیم زد ببخشم؟!
.......
دوماه بعد...
باران داخل آغوشم گرفتم و درحالی که باهاش بازی
میکردم...دماغش کشیدم گفتم:
-آخه وروجک تورو چرا اینقدر شیرینی؟
چشم های سبزش بهم دوخت و زد زیر خنده.....بعد ازکلی
بازی با باران خوابید ....ازاتاقش زدم بیرون به سمت
اتاقم رفتم مشغول کارام شدم...ساعت از دستم رفته
بود...زندگیم توی این دوماه خیلی تغیر کرده بود....حالا
دیگه باخانواده رادین گرم گرفته بودم....دیگه ازدعواهای
منو رادین خبری نبود...هردوتامون سرمون به کارهای
خودمون گرم بود.....فقط این وسط نگرانیم بابت آرین و
مونا بود هرچند هر روز بهشون سرمیزدم...و خانوم جان و
دایی هم پیشون بودن....مستانه مونا خیلی باهم گرم گرفته
بودن...ازاین بابت هم خیلی خوشحال بودم....تقه ی به
درخورد سرم از داخل لپ تاپ بالا آوردم ....گفتم:
-بفرماید
درباز شد ....رادین بود...همان طورکه داخل چارچوب در
بود گفت:
-کارداری؟
-نه ...چیزی شده؟

romangram.com | @romangram_com