#دلربای_من_پارت_168
آروم سرجام نشستم....دایی روبه جمع گفت:
-من یه عذرخواهی بهت بدهکارم دلربا بابت تمام دروغ های
که توی این سالیان سال بهت دادم...
من-من همتون بخشیدم....امشب همه جمع شدیم که این کینه و
نفرت هارا دور بریزم....فقط تنهامسئله ی که باقی میمونه
رادین ....میخاستم راجب این باهاتون حرف بزنم...همینطور
که خبردارید مابرای دوسال ازدواج کردیم فقط بخاطر باران
....نمیدونم میتونم ببخشمش یانه؟! ولی اینو میدونم که
زندگی بدون دخترم یک لحظه نمیخام.....منم آدمم حق
بخشیدن دارم همان طورکه من بعضی مواقع ازخدا میخام منو
ببخشه! ....من دیروز سرنماز همتون بخشیدم و ازخدا
خواستم باعشق باران این حس کینه و نفرت ازم دور کنه !
فقط..
مکث کوتاهی کردم ادامه دادم:
-فقط میخام دیگه هیچی ازگذشته نشنوم...من همه چیز
فراموش کردم....یه عذرخواهی هم بدهکارم به شما اقای
صدربابت خریدن وکیل شرکتون که باعث شد سهام شرکت بزنه
به اسمم من دوباره سهام به خودتون واگذار کردم...
عمو لبخندی زد گفت:
-دخترم این چه حرفیه! ...منم بخشیدمت
مادربزرگ دست هاش بالا آورد و به حالت دعا روبه آسمان
گفت:
-خدایا شرکت
همه لبخندی زدیم سکوت کردیم...بلاخره مهمونی امشب هم
romangram.com | @romangram_com