#دلربای_من_پارت_167
آخرین پله رو پشت سرهم گذاشتم....دلشورهی بهم دست داد
همه اومده بودن...مادربزرگ...دایی ...آرین .مونا حتی
خانوادهی رادین
به سمت شون رفتم ...باصدای که ازته چاه درمی اومدگفتم:
-سلام
همه ی سرها به طرفم چرخیدن.....خاله سارا بلند شد به
سمتم اومد .درآغوشم گرفت گفت:
-سلام عروس گلم
ابروهام پریدن بالا...عروس؟! چه عجله ی هم داشتن ...که
منو به بیخ ریش رادین ببند .....لبخندی زدم ....چشم هاش
پراز اشک شد گفت:
-منو می ببخشی دخترم؟! نمی خواستم تورو ازخودم دور کنم
ولی مادرت ماندانا عاشق بچه بود نمیتونستم اون به این
آرزوش نرسونم....اون بزرگترین کار درحق من کرد که رادین
بهم داد...نمی خواستیم تو باکینه بزرگ شی
درست بودکه ازهمه دلگیر بودم.ولی منم آدم بودم دل داشتم
...تحمل ناراحتی های دیگران نداشتم...بدون حرفی خاله رو
درآغوش گرفتم گفتم:
-بخشیدمت خاله ....
ازم فاصله گرفت....وباخوشحالی بوسیدم....
به سمت دیگران رفتم...باهمه سلام کردم...نشستم....تازه
متوجه شدم که کنار رادین نشستم خواستم بلند شم که دستش
روی دستم گذاشتم گفت:
-بشین....لطفا
romangram.com | @romangram_com