#دلربای_من_پارت_166
شد..درحال کشتی گرفتن با ساعتش بود...نگاهم بهش
دوختم....یه شلوار کتان قرمز آلبالویی ...پیراهن دکمه
دار سفید....یه نگاه به خودم انداختم ...چرا ما مثل هم
لباس پوشیده بودیم؟
نگاهم دوباره به سمت رادین گرفتم...محو من شده
بود....لبخند محوی روی لبش نشست با چشم های که سرشار از
برق خوشحالی بود گفت:
-چقدر زیبا شدی
یک هفته ازاون ماجرا میگذره وقتی با امیرحسین مشورت
کردم راجب فرصت دادن به رادین بهم گفت که بهش فرصت
بدم..چون الان تنها من نبودم زندگی و آیندهی باران هم
بود....نمیشد بخاطر خودم زندگی دخترم تباه کنم...امشب
هم هردو خانواده رو دعوت کرده بودیم....قرار بود بشینیم
و برای همیشه کودورت هارا دور بریزم ...فقط منو رادین
می مونیدم ...و تصمیم آخرنهایی من..که من رادین قبول
میکردم یانه؟!
به سمتم قدم برداشت...ضربان قلبم یه کوچولو رفت
بالا....بازوهام گرفت...نگاهش روی اجزائی صورتم
چرخند...و آروم روی پیشونیم ب*و*س*ه ی کاشت.....لرزیدن
قلبم به وضوح شنیدم....بعد ازمکث کوتاهی لب هاش از روی
پیشونیم برداشت ....لبخندی به صورت بی روح من که شوکه
زده شده بودم از حرکت غافلگیر کننده رادین زد رفت
.....بعد از رفتن رادین لبخند محوی روی لبم
نشست....یعنی منم داشتم حس دوست داشتن حس میکردم؟!
romangram.com | @romangram_com